بی بی شهربانو

۱۳۸٤/٥/۱٦

داستان مورچه

یه روزی بود یه روزگاری بود یه مورچه ای  بود که  با خونواده ش تو یه خونه ای گوشه ی اتاق تو درز دیوار یه لونه ساخته بود. کم کم مورچه هه یه چیزایی دستگیرش شد. آخه اون زبون آدما رو یاد گرفته بود. می دید صاحبخونه ش آدم محبوبی نیست. با یه عده خاص رفت و آمد داره. دائم با یکی از همسایه ها دعوا داره. صاحبخونه پول رفتگر محل رو نمی ده و بیشتر آدمای خوب  از صاحبخونه ش ناراضی اند جز کسانی که با او دوست و آشنا هستند. افراد نابابی با صاحبخونه دوست بودند و با او رفت و آمد داشتند. یک سری دزد و مالخر وسایلشون رو می آوردند و صاحبخونه براشون تو انباری نگه می داشت. صاحبخونه شون دائم می رفت دم پنجره و با زن همسایه دعوا می کرد که چرا رخت شسته ها رو تو حیاطشون پهن می کنه. می گفت چرا همسایه شون قناری داره و صدای قناری می آد. می گفت چرا وقتی سگ اینا می ره رو نرده ی حیاط همسایه جیش می کنه اونا می آن و ایراد می گیرن. می گفت چهار دیواری اختیاری. سگم اومده از این طرف به نرده جیش کرده  تو خونه ی شما که نیومده! می گفت چرا  همسایه کناری با کسانی که اون خوشش نمی آد رفت و آمد داره. خلاصه هی از هر کی خوشش نمی اومد ایراد می گرفت و در عوض اگه از کسی خوشش می اودم اگه خلاف ترین آدم روزگار هم بود می شد پاک و منزه. ای وای!  صاحبخونه ی بدی نصیبش شده بود و از وقتی این رو فهمید دیگه افسرده شد. ولی باز هم یه جوری خودش رو به زندگی امیدوار می کرد تا این که  یه روز شنید صاحبخونه داره از فروش خونه حرف می زنه. دید اوضاع  خونه خیلی خر تو خره. دائم صاحبخونه با زن و بچه هاش دعوا می کنه. هی میان و می رن

دیگه مورچه خانم شوق و ذوق دونه جمع کردن نداشت. به لونه ش نمی رسید. هی  فکر می کرد اگه اونی که این خونه رو می خره بیاد و خرابش کنه و دیوارها رو بکوبه  و بخواد بسازه چه بد می شه. هی فکر می کرد عجب جای بدی رو برا زندگی انتخاب کرده اند. هی فکر می کرد ای کاش از روز اول خونه شون تو تنه ی یه درخت تو جنگل بود. خلاصه خیلی ناراضی بود. بچه های صاحبخونه که دائم در حال لمبوندن (منظور میل کردن است) بودند و خرده های نان شیرینی و سایر هله هوله ها می ریخت رو زمین این مورچه خانم به جای این که خوشحال بشه و بگه آخ جون خوراکی! می نشست و غصه می خورد و می گفت عجب آدم های خری هستند اینا!  چرا این قدر اسراف می کنند. ( ببخشید؛ کی می دونه ریشه ی کلمه ی اسراف از چی می آد و چرا با ص نمی نویسندش؟!)

خلاصه روزگار همین طوری می گذشت. این مورچه خانم هم تو خماری بود که آیا صاحبخونه خونه رو می فروشه یا نه و چه اتفاقی قراره بیفته. شوق و ذوق زندگی رو از دست داده بود و احساس بلاتکلیفی می کرد. از فرصت هایی هم که برای خوشی پیش می اومد به جای این که خوشحال شه غصه می خورد. مثل همون ریخت و پاش بچه های صاحبخونه. یا باز گذاشتن در ظرف عسل؛ یا مهمونی هایی که هر روز می دادند و کلی خرده غذا می ریخت رو زمین.  

گذشت و گذشت تا این که یک روز مورچه ی داستان ما  با وجود این که از بلندی می ترسه  از پایه ی میز بالا رفت و تو آینه ای که به دیوار وصله خودش رو دیده و با خودش گفت:

-  ای بابا. من فقط یه مورچه ام. این فکر ها برا من خیلی بزرگه! هر کی خونه رو بخره و حتی خراب کنه یه درز دیوار برای زندگی من و خونواده م هست. عجب مورچه ی خری هستم ها!

بعد هم از شدت خوشی از همون بالای میز شیرجه می زنه به سوی زندگی. راستی یادم رفت اسم مورچه هه رو بگم. اسمش بی بی بود!

 

حالا یه داستان دیگه. تکرار همون داستان برای خاله سوسکه که تو یه خونه زندگی می کرد پیش اومد؛  ولی می دونید بعد از این که خاله سوسکه از میز بالا رفت و تو آینه خودش رو دید چه اتفاقی افتاد؟

پاسخ:

شروع کرد به  جیغ زدن و گفت: آی سوسک. آی سوسک. کممممممممممممممممک! بعد از چند دقیقه که کمک نرسید هم از ترس افتاد و مرد. غافل از این که خودش سوسک بود واین تصویر خودش بود.

 

يک تصوير سياسی سوسکی:

 

 

يک تصوير سکسی (برای اين که نگيد بی بی متحجره يا سياسيه):

 

این همه می گم برید کتاب های خودشناسی بخونید برا همینه دیگه. یه هو خودتون رو می بینید و از ترس سکته می کنید یا از خوشی غش می کنید. از ما گفتن بود...

------------------------------

از تمامی سروران گرامی که از طريق جستجوی عبارت - تصوير سکسی- به وبلاگ من رسيده اند و وقتشان تلف شد عذر می‌خواهم يا به عبارتی پوزش.

ولی شما هم بار آخرتون باشه ها. بابا دنبال يه چيز بهتر بگرد. مثل سوسک. مورچه.  آينه. سياسی. خرتوخر. سگ. خجالت داره سرمايه ی مملکت رو اين طوری به باد بديد ها. حالا فرض کن به جای پای سوسک عکس پای  آدم گذاشته بودم. چه خاصيتی برای شما داشت؟ با حلوا حلوا دهنتون شيرين می‌شه؟!  حداقل برو دنبال کردستان بگرد ببين چه خبره تو اين مملکت. يه عده دارن با شجاعت و جسارت کشته می‌شن يه عده مثل بی بی نشسته اند و  داستان مورچه تعريف می‌کنن. يه عده هم نشسته اند و می‌خوانند! ای بابا ببخشيد خب...

بی بی
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ